داستان هاي مثنوي معنوي(1)
مردی مرده بود و جمعی تابوت او را بر دوش می کشیدند و به گورستان می بردند، کودک پدر مرده، همراه تابوت ناله سر داده بود که :
«پدر عزیزم، تو را کجا می برند ؟ می خواهند تو را به خاک بسپارند. به خانه ای که تنگ و تاریک است می برند، آن جا نه در دارد نه فرش، نه حصیر و نه در شب چراغ دارد، نه در روز نان، و نه بوی غذا، نه درگاهی دارد و نه پشت بام راه و نه همسایه ...»
پسرکی فقیر و بذله گو که همراه تابوت بود با دقت به ناله های آن پسر گوش می کرد. سرانجامش به پدرش گفت :
«پدر جان این جا را که می گوید، خانه ی ماست که هیچ ندارد. می خواهند او را آن جا ببرند ؟»
پدر گفت : «ابله نشو او را به خانه ی ما نمی برند.»
جوحی(نام فردي شوخ طبع همانند ملانصرالدين) گفت: «گوش کن نشانی هایی که می دهد بدون تردید خانه ی ماست که نه حصیر دارد نه چراغ، نه غذا و نه در سا لم و نه حیاط و نه بام ...»
آری خانه ی دلی که از نور حق روشن نباشد باگور چه فرقی دارد ؟ جسم تهی مغز گوری است برای روح.تو مانند یوسف به چاه و زندان طبیعت نفس و دنیا فرو افتاده ای، بلند شو از چاه و زندان خود را نجات بده، یونس روح تو در شکم ماهی کالبد جسمانی تو دارد نابود می شود، برخیز و از خدا یاری بخواه تا نجات پیدا کنی. اگر عهد ازل را فراموش کرده ای از ماهیان دریایی معرفت بپرس.ترس از دست دادن شخصیت پوشالی موجب می شود تا اسلحه ی علم تقلیدی برگیری و با نقل قول از این و آن خود را مسلح به علم نشان دهی.