درباره نام ايران



به آن گروه از آریایی‌ها که مهاجرت نکردند و در «ناف جهان» که به‌زبان اوستایی «ائیرینه‌وئیجنگه»(airyana-vaējangh) خوانده می‌شد، ساکن ماندند و با نام ایرج مشهورند و ایرج (eraj) که به‌زبان پهلوی (erech) خوانده می‌شود، مخفف همان واژه­ اوستایی است که به پهلوی و پارسی دری (ویج) تلفظ می‌شود که همان مرکز جهان معنی می‌دهد.


واژه­ ایران  در پارسی ‌میانه به شکل «اران»(erān) بوده و برگرفته از شکل‌های قدیمی «آریانا» یعنی سرزمین آریایی‌هاست.

واژه­ «آریا» در زبان‌های اوستایی، پارسی باستان و سنسکریت به ترتیب به شکل‌های «اَیریه»(airya)،«اَریه»(āriya)،«آریه»(arya) به کار رفته است. و نیز در زبان سنسکریت «اریه»(ariya) به معنی سَروَر و مهتر و «آریکه»(aryaka) به معنی مَردِ شایسته‌ی بزرگداشت و حرمت است و آریایی به‌زبان اوستایی «ائیرین»(airyana) و به‌زبان پهلوی و پارسی دری «ایر» خوانده می‌شود و ایرج به‌زبان آریایی «airya» است.
ایر در واژه به‌معنی «آزاده» و جمع آن «ایران» به‌معنی «آزادگان» است.

شخصيت كوروش در كتاب "اشعياي نبي "

چنین گفت یهوه به تبرک یافته  خود/به کوروش که دست راستش بگرفتم/تا در برابر او ملت ها را مطیع کنم

و کمربند از کمر شاهان برگیرم/تا در برابر او دو لنگه  در را بگشایم و برای آن که درها بسته نمانند/پیشاپیش تو

خواهم رفت/و سر بالایی را صاف خواهم کرد/لنگه درهای مفرغ را خواهم شکست/و چفت و بندهای آهنین را

خرد خواهم کرد/گنجینه های ظلمات را به تو خواهم داد/ انبارهای پنهانی راتا آن که بدانی من یهوه ام،

کسی که تو را به نام می خواند،خدای اسرائیل !

 

از برای خدمتگزارم یعقوب/و اسرائیل برگزیده ام،/تو را به نام خوانده ام/به تو عنوان بخشیده ام، حال آن که تو مرا

نمی شناختی

درباره حروف ابجد

 

  صور هشتگانه حروف جُمل که با نام نخستين  صورت (ابجد) معروف است. ترتیب حروف (صامت: بی‌صدا) در این نسق همان ترتیب عبری – آرامی است و این امر نشان دهنده آن است که عرب، الفبای خود را از آنان (به وساطت نبطیان) گرفته ‌است.

 

حروف اَبجَد شیوه‌ای برای مرتب‌سازی حروف زبان عربی است که بر پایه الفبای اولیه خط فنیقی مرتب شده‌اند. گاهی از این شیوه در شماره‌گذاری موارد یا صفحات به کار می‌رود.

 

حروف ابجد به این شرحند: «الف، ب، ج، د، ه‍، و، ز، ح، ط، ی، ک، ل، م، ن، س، ع، ف، ص، ق، ر، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ، غ». و اعداد ۱ تا ۱۰۰۰ به بیست و هشت حرف تقسیم شده‌است.

 

برای آسانی ازبر کردن ترتیب این حروف، هر چندتا حرف پیاپی به شکل واژه در آمده و تلفظ می‌شوند. این واژه‌ها عبارت‌اند از: «اَبْجَدْ - هَوََّزْ - حُطّی - کَلَمَنْ - سَعْفَصْ - قَرَشَتْ - ثَخَِّذْ - ضَظِغْ»[۲] از الفبای ابجد برای متناظر کردن اعداد و واژه‌ها نیز استفاده می‌شود. به این ترتیب که برای هر حرف واژه‌ای که بخواهند به عدد تبدیلش کنند، عدد متناظر را از جدول زیر برمی‌دارند و اعداد به دست‌آمده را جمع می‌زنند. برای نمونه در این روش، واژهٔ «علی» برابر با «۱۱۰» می‌شود همچنین «یاعلی» برابر با ۱۲۱ است .

 

        همزه (أ) و الف (ا) هر یک را به عدد ۱ حساب می‌کنند و حروفاتی که به واسطه تشدید مکرر است، یک حرف محاسبه می‌شوند؛ مثلاً واژه  فَعّال را ۱۸۱ می‌گیرند؛ چون ف ۸۰، ع ۷۰، ا ۱ و ل ۳۰ است. استثنائاً لام مشدد کلمه الله را دو حرف حساب می‌کنند. بنا بر این اللّه ۶۶ می‌شود؛ چون ا ۱، ل ۳۰، ل ۳۰ و ه ۵ است. به همین جهت اللّه را در کتابت با تشدید نمی‌نویسند؛ چون لام مکرر است و تشدید ندارد. حساب واژه هايي  همچون اله و رحمن صورت مکتوب است؛ نه ملفوظ (الاه و رحمان). از این رو اله عدد ۳۶ خواهد بود و رحمن ۲۹۸.

 

برخی افراد برای این شماره‌ها ویژگیهای فراطبیعی قائلند.

آشنايي با چند برابر پارسي واژه هاي بيگانه



به جاي كتاب بنويسيم نستك / به جاي جنوب بنويسيم نيمروز / به جاي سند بنويسيم دستك / به جاي ايميل بنويسيم رايانامه / به جاي شعر بنويسيم چامه / به جاي حرف بنويسيم وات / به جاي مقدس بنويسيم اشو ، سپند / به جاي ممتاز بنويسيم فرينه

تاثير زبان پارسي بر ادبيات جاهلي

در دوران پیش از اسلام، شعر عرب به درجه  ممتازی از فصاحت، سلاست و نفاست کلام رسیده بود. شاعران عصر جاهلی اشعاری آفریده اند که پژوهش در آن، گره های پر پیچ و تاب فرهنگ عرب و تشکیل زبان عربی را بازمی نماید. در نظم جاهلی، عنصرهایی نیز هستند که ارزش بسیاری برای پیشبرد علم دارند.

این عنصرها در اصل متعلق به فارسی زبانان بوده و با سبب های گوناگون وارد زبان و فرهنگ عرب شده است. در دیوان شاعران جاهلی، واژه های فراوان فارسی دیده می شوند که سخنوران عرب زبان ِشبه جزیره آن ها را با معنای اصلی فارسی به کار می برده اند.

«اعشیٰ» یکی از مشهورترین شاعران جاهلی است که شجره اش «میمون بن قیس بن جندل بن شراهیل بن عوف بن سعد بن ضبیعه بن قیس بن ثعلبه» و تخلصش «ابوبصیر» است. او در سال 529 میلادی (94 سال پیش از هجرت) به دنيا آمده و در سال 630 میلادی (8 هجری) فوت کرده است.آنچه از  شواهد پيداست شاعران تازي به شدت زير تاثير باورها و داشته هاي ايرانيان بوده اند . براي نمونه

عبارت «عین الدیک» به معنای «چشم خروس» در شعر يكي از شاعران تازي یک تشبیه تصادفی نیست. در موزه  قاهره یک ابریق برنجی از عصر ساسانی هست که آن را در شهر فیوم مصر یافته اند. گردن این ابریق ِپر نقش و نگار به شکل استوانه و دسته اش به مانند ماری شاخدار است. بر سرپوش ابریق نیز سردیس یک شیر غران نهاده شده و لوله ابریق به شکل خروسی است که در حال بانگ زدن است. چشمان خروس بسیار زیبا و مانند چشمان سُرمه کشیده  پری رویان است.
توصیف شاعرانه برابر با ترکیب اجزای این ابریق در شعر جاهلی بسیار دیده شده و شاعران گوناگونی چشمان خروس را وصف کرده اند.

نفوذ واژه هاي تازي در زبان پارسي


نفوذ سياسي و ديني و همچنين مهاجرت برخي از قبايل عرب به ايران و آميزش با ايرانيان و عواملي از اين دست  سبب  شد كه واژه هايي از زبان عربي در لهجه هاي  ايراني نفوذ كند. اين نفوذ تا چند سده نخست  هجري به كندي صورت مي گرفت و بيشتر به برخي از اصطلاح هاي  ديني (مانند: زكوة، حج، قصاص...) واداري(مانند: حاكم، عامل، امير، قاضي، خراج...) و دسته‏يي از واژه هاي ساده كه گشايشي در زبان ايجاد مي كرد يا بر مترادف ها مي افزود(مانند: غم، راحت، بل، اول، آخر...) منحصر بود تاآنجا كه ايرانيان پاره‏اي از اصطلاح هاي ديني و اداري عربي را ترجمه كردندبراي نمونه به جاي «صلوة» معادل پارسي آن «نماز» و به جاي «صوم» روزه را به كار بردند.

در اين ميان بسياري اصطلاح هاي اداري(ديوان، دفتر، وزير...) و علمي(فرجار، هندسه، استوانه، جوارشنات، زيج، كدخداه...) و واژه هاي  عادي لهجه هاي ايراني به سرعت در زبان عربي نفوذ كرد وبه همان نسبت كه واژه هاي  عربي در لهجه هاي ايراني وارد شد از واژه هاي  ايراني هم در زبان تازيان راه يافت.
بايد به ياد داشت كه نفوذ زبان عربي پس از سده  چهارم هجري و به ويژه از سده ششم و هفتم به بعد در لهجه هاي ايراني سرعت و شدت بيشتري يافت.
نخستين علت اين امر نفوذ دين اسلام است كه هر چه از عمر آن در ايران بيشتر گذشت نفوذ آن بيشتر شد و به همان نسبت كه جريانهاي ديني در اين كشور فزوني يافت بر درجه محبوبيت وابسته هاي آن كه زبان عربي نيز يكي از آنهاست، افزوده شد.
دومين سبب نفوذ زبان عربي در لهجه هاي ايراني به ويژه لهجه دري، اظهار علم و ادب بسياري از نويسندگان از  اواخرسده پنجم به بعد است .
جنبه علمي زبان تازي نيز كه در سده هاي  دوم و سوم قوت يافت از علل نفوذ آن در زبان فارسي بايد شمرده شود .
اين نفوذ از نظر قواعد دستوري به هيچ روي(به جز در برخي  مواردبي اهميت) در زبان فارسي صورت نگرفته و تنها از راه "مفردات "بوده است و حتي در مفردات واژه هاي عربي هم كه در زبان ما راه جست به راه هاي گوناگون از جمله  تلفظ و معني آنها دخالت هاي آشكار صورت گرفت تا آنجا كه براي نمونه برخي  از افعال، معني  وصفي گرفت (مانند:لاابالي= بي‏باك. لايعقل= بي‏عقل، لايشعر= بي‏شعور، نافهم...) و برخي از جمع ها به معني مفرد معمول شد و علامت جمع فارسي را بر آنها افزودند مانند: ملوكان، ابدالان، حوران، الحانها، منازلها، معانيها، عجايبها، مواليان، اواينها...

درباره واژه تاجيك


در هنگام گشوده شدن خراسان به دست مسلمانان بخش بزرگ ساكنان اين سرزمين را مردماني تشكيل مي دادند كه از شاخه هندو اروپايي نژاد آرين بودند كه در سالهاي بعد به نام"تاجيك "شهرت يافتند .در باره ريشه اين واژه نظرهاي گوناگوني وجود دارد .يكي اينكه تاجيك صورتي از واژه "تازي "است كه نام يكي از قبايل يمن بوده است .در ي زبانان اين واژه را بر تمام عرب ها تطبيق كردند وپس از آن هم كساني كه به دست تازيان دين اسلام را پذيرفتند تازي وبه تحريف "تاجيك " ناميده شدند . چون بيشتر كساني كه در اين مرحله به دين اسلام گرويدند شهر نشين وده نشين بودند بنابر اين واژه تاجيك در مرحله دوم براي مردم شهر نشين وروستايي علم شد .

عده اي ديگر واژه تاجيك را داراي ريشه محلي مي شمارند وبراي اثبات گفته خود از نوشته "چانك كين " سفير چين كه در سال 128 پيش از ميلاد از سرزمين هاي واقع در كناره جيحون ديدن كرده بود استفاده مي كنند .وي مي نويسد: " در باختر مردماني به نام "تاهيا سكونت داشتند كه در شهرهاي محصور به ديوار زندگي مي كردند وبه بازر گاني مي پرداختند ." از آنجا كه به موجب قواعد زبان شناسي واژه تاهيا مي تواند شكل چيني واژه تاجيك باشد اين احتمال تقويت مي شود كه به كار بردن واژه تاجيك بر ورود عرب ها به خراسان اشاره داشته وريشه محلي داشته باشد .

بيشتر بدانيد



آيا مي دانيد تاخت و تاز تازيان به ايران از زمان خلافت ابوبكر اغاز شده و حسين بن علي نيز از غنايم يكي از نبردها بهره اي داشته است ؟



آيا مي دانيد سپهسالار سپاه ايران در نبرد" بويب "كه به شكست  ايرانيان برابر تازيان انجاميد " مردانشاه " ابروبندبوده است همان پهلواني كه انوشيروان به او " بهمن " مي گفت . او را ازآن جهت ابروبند گويند كه به خاطر كهن سالي ابروها يش را به پيشاني اش مي بسته است .

آيا مي دانيد ايرانياني كه از ترس غارت و كشتار به دست تازيان اسلام مي آوردند به دور گردنشان دوال هايي بسته مي شده و بر اين دوال ها مهرهايي زده مي شده تا شناخته شده و از زير بار جزيه و خراج نگريزند؟

آيا مي دانيد " هرمزان " فرزند مرزبانان شجاع ايران زمين به عمر بن خطاب پيوست تا چگونگي پيروزي بر ايرانيان را به تازيان آموزش دهد ؟ زماني كه عمر ميان نبرد با اصفهان و آذربايجان دو دل بود هرمزان به او گفت : اصفهان چون سر است و آذربايجان چون دو بال پس اگر سر را بياندازي بال ها از كار خواهد افتاد .

زيبا نام هاي آريايي


ويانا : نام دختر ، فرزانه و دانا ، برابر با واژه اوستايي ويانا ( يشت 10 و 64)


وياسا : نام پسر ، ياري دهنده ، از ريشه اوستايي ويد

ويا : نام دختر ، مهر و دوستي ، برابر با واژه اوستايي viya

وهان : نام پسر ، از خوبان و نيكان ، " وه " برابر با پهلوي veh و " به " ، در پارسي باستان " وهو " و در اوستا " وهو "‌به معني نيك

ويترا : نام دختر ، پيروزمند ، باژنام ( به زبان تازي لقب ) اهورامزدا در يشت ، از واژه اوستايي ويتر

ويرا : نام دختر ، باهوش و با خرد ، از واژه اوستايي وير

پارسي بنويسيم


به جاي اول بنويسيم نخست / به جاي شروع بنويسيم آغاز /به جاي لباس بنويسيم پوشاك ، جامه /


به جاي فتح وظفر بنويسيم پيروزي /به جاي مراجعت بنويسيم بازگشت /به جاي شجاع بنويسيم دلير ، شيردل /


به جاي طعم بنويسيم مزه /به جاي عاقبت بنويسيم سرانجام /به جاي خطيب بنويسيم سخنران


آشنايي با چند واژه بيگانه


شگفت زده نشويد ، تمام اين واژه ها فرانسوي هستند :


آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم،  تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دپپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلاش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر  و ...


واژه ياب


درباره " خمودگي " :


كاربرد واژه خمودگي نادرست است . در عربي " خمد " به معني فرونشستن زبانه آتش وبيهوش شدن بيمار وپايين آمدن تب وخواباندن آتش در جايي است . صفت آن " خامد " است كه مرده وساكن معني مي دهد و مصدر آن " خمود " است به معني فرو نشستگي ، بيهوشي و پايين آمدگي . برخي تصور كرده اند اين واژه پارسي است ومي شود از آن " خموده " ساخت مانند نموده وسپس ، هاي انتهاي آن را به گاف تبديل كرد ويا حالت را در آخر آن آورد و گفت " خمودگي " . در اين صورت خموده و خمودگي اشتباه بزرگي است كه در آن ترديدي نيست .