متن سنگ نوشته داريوش در كانال سوئز

    داریوش     شاه بزرگ، شاهانْ شاه، شاه سرزمین ها، شاه در این زمین بزرگ، پسر ویشتاسپ  هخامنشی [

 

    خدای بزرگ است اهورامزدا که بیافرید آن آسمان را. که بیافرید این زمین را، که بیافرید آدمی را، که بیافرید از برای آدمی شادی را، که داریوش را شاهی فرا داد، که داریوش را شهریاری ای فرا داد بزرگ، با اسبان خوب، با مردمان خوب.

 

    من داریوش، شاه بزرگ، شاهانْ شاه، شاه سرزمین هایی با گوناگون مردمان، شاه در این زمین بزرگ، پهناور و دورکرانه، پسر ویشتاسپ، هخامنشی.

 

    گوید داریوش شاه، من پارسی ام، از پارس [ پارسَه ] مصر [ مودرایَه ] را گرفتم، من فرمان دادم به کندن این آبراه [ یَوْیا ]، از رودی به نام نیل [ پیراوَه ] که در مصر روان است، به سوی دریایی که از پارس می رود، پس آنگاه این آبراه کنده شد، چنان که فرمان من بود، و کشتی ها [ ناوْیا ] در این آبراه از مصر به سوی پارس رفتند، چنان که خواست من بود

آناهيتا و كوه بي بي شهربانو

در زمان اشکانیان و شاید پیش از اینان، آناهیتا در مکان های طبیعی زیادی مورد احترام و پرستش بوده است. احتمالا از آن جمله است کوه بی بی شهربانو با چشمه ی آبش در نزدیکی ری. «بویس» احتمال می دهد این مکان به نام بانوی شهر (سرزمین)، آناهیتا بوده است.

امروز بر فراز صخره ای پیش آمده از دامنه ی کوه، آرامگاه مشهور به بی بی شهربانو، که با شهربانو همسر اما حسین انطباق داده شده است قرار دارد. در حالی که نام، تبار و محل و هنگام درگذشت همسر امام همواره مورد اختلاف بوده است و هنوز هیچکدام از مدارک موجود، صراحتا کوه بی بی شهربانو را محل درگذشت و یا دفن همسر امام ندانسته اند.[ به گمان، کوشش زرتشتیان برای حفظ مکان های تاریخی سبب استفاده از حرمتی که شیعیان برای امام حسین قایل اند، شده است.

«تاریخ قم» که در سال 378 هجری تالیف شده است، درگذشت شهربانو را ناشی از تب پس از زایمان امام زین العابدین قید کرده است و در «عیون الاخبار الرضا»، در نیمه  سده  چهارم هجری نیز از قول امام رضا مطلب همان است که تاریخ قم آورده است. ابودلف  نیز که پیش از سال 334 هجری از ری دیدن کرده است، با اینکه درباره  آثار باستانی و قلعه ها و دژهای ساخته شده بر کوه ها سخن می راند، کوچک ترین اشاره ای به آرامگاه بی بی شهربانو نمی کند.

مقدسی] هم در نیمه دوم سده  چهارم هجری در شرح ری، با اینکه حتی به جزییات پرداخته است، از بی بی شهربانو یادی نمی کند، اما به وجود دژی در ری اشاره می کند. «قزوینی رازی» حدود 560 هجری در کتاب «نقض»، با اینکه اماکن مذهبی ری و نام مزاری چند از شیعه و سنی را آورده است، اشاره ای به بی بی شهربانو نکرده است. و بالاخره «محمد قزوینی» بی ذکر ماخذ، می نویسد، که شهربانو پس از شهادت امام حسین خود را در آب غرق کرد. بنا بر این با تکیه بر زمینه های تاریخی، امکان این امر زیاد است که روزگاری یکی از معبدهای آناهیتا در کوه بی بی شهربانو بوده است. «مصطفوی» بقعه  بی بی شهربانو را بنایی ساسانی می داند. در فاصله ی ناچیزی از این محل آثاری چند مربوط به زرتشتیان و ایران باستان وجود دارد.به همين علت به نظر مي رسد كوه بي بي شهربانو چيزي جز يكي از معابد آناهيتا نيست .

درباره گلستان سعدي


نوشته عبدالحسين زرين كوب:


شیخ سعدی، مصنف «گلستان»(وفات 691) که از جوانی در بغداد خلفا تربیت یافت، در نظامیه  آن درس خواند، و با مشایخ آن از صوفیه و فقها و اهل حدیث ارتباط داشت و در عین حال از لذت عشق و سماع و از هیجان مسافرت های دور و دراز هم بی بهره نماند، مقارن تصنیف گلستان (656) که تازه از شام به شیراز بازگشته بود شاعری زبان گشاده و واعظی مردم آمیز بود و این احوال همراه با تجارب حیات گذشته، تأثیر بارزی در سبک بیان او گذاشت چنان که از همان آغاز ورود به فارس رقعه  منشآتش چون ورق زر همه جا می رفت و مثل شعر او از همان ایام مقبول خاص و عام بود.به هر حال در تمام قلمرو نثر فارسی گلستان او اثری بی همتا ماند که در عصر رواج نثر فنی ورای صنعتگری ها و پیرایه بندی های اهل صناعت قرار گرفت و با جمع بین جد و هزل و طیبت و صنعت مقوله ای یکتا با ویژگی هایی تنگ یاب به وجود آورد که خاص اوست.

سعدی در این کتاب ظریف که هشت باب بیش ندارد و دیباچه  آن هم مثل باب هایش از سخنان تکلف آمیز عاری و از نکات اخلاقی و تربیتی مشحون است بین جد و هزل، بین قصه نویسی و مقامه پردازی و بین طیبت وتربیت چنان تلفیق معتدلی به وجود آورده است که در هیچ اثر دیگر همانند ندارد. در واقع با آن که اقوال نویسنده در جای جای کتاب خواننده را به چالش می طلبد و با آن که حکایاتش همه سر تا پا خالی از عیب و ایراد نیست بعد از قرن ها که از تصنیف آن می گذرد چنان می نماید که نویسنده یک انسان عصر ماست. در بین ما سر می کند و از زبان ما سخن می گوید و با لحنی آمیخته به جد و هزل جامعه  ما را که مثل جامعه  او از ضعف های مزمن انسانی رنج می برد تصویر می کند و زشت و زیبای آن را چنان که هست نشان می دهد. از آن چه در آن انسانی است اظهار خرسندی می کند و از آن چه حاکی از خوی بهیمی ماست با لبخندی آکنده از یأس و ترحم می گذرد و به هر حال از عصر ما و زبان ما و حال ما فاصله  زیادی نمی گیرد.

طرز بیان شیخ هم به رغم آن که پاره ای الفاظ و تعبیرات آن امروز دیگر دارد رفته رفته منسوخ می شود همچنان در اوج بلاغت و لغت فارسی مرتبه ای بی همانند دارد و اخذ و نقل و تضمین برخی اقوال و تعبیرات وی هنوز کلام نویسنده  امروزینه را هم لطف و رونق می بخشد و هیچ گونه بوی کهنگی هم در آن به جای نمی گذارد. تنوع جویی ِسعدی که علاقه  او به مسافرت های دور و درازش هم از آن ناشی است گهگاه وی را از توقف در موضع فکری واحد و ثابت هم مانع می آید و از این جاست که در برخی باب های گلستانش حکایات و اشاراتی هست که با آن باب ها چندان مناسب نمی نماید و از جمله در پاره ای سخنانش که در باب اخلاق و تربیت می آید گهگاه نکته هایی به چشم می خورد که ضد یکدیگر به نظر می آید و این معنی شاید تا حدی نیز از آن روست که شیخ دوست دارد واقعیت را هر بار از زوایه دیگر بنگرد و با چنین طرز نگرش، این تضادها که در حاصل دید و تجربه  نویسنده روی می نماید و غالبا تضاد واقعی هم نیست البته دیگر غرابت ندارد.

گلستان سعدی دنیا و انسان را چنان که هست تصویر می کند و بر خلاف بوستان وی چندان به این که آنکه هست چگونه باید باشد ناظر نیست از این روست که انشای وی در این کتاب به نحو دهشت انگیزی مبتنی بر واقع نگریست - خاصه در توصیف دگرگونی های عالم و احوال و طبایع انسان. نثر کتاب هم تموج و تحرکی وقفه ناپذیر دارد که گویی با هر خواننده ای پویه ای دگرگون دارد و به نحو دیگر همراهی می کند. در هر حال گاه می جوشد و فوران می کند و به بالا می گراید و گاه در بستر خشک وادی های مطامع و اغراض هر روزینه  حیات می غلطد و با کـُندی راه می پوید. اما هیچ جا راکد نیست و حتی در این کندپویی نیز هموراه کسانی را که در تقلید شیوه  او پویه می آغازند با فاصله  زیادی عقب می گذارد و باز پس نگه می دارد.

داستان هاي كوتاه ايراني

طعنه زدن بيگانه اي بر شيخ :


آن که ماهی ِاین دریا نیست، تنها به ظاهری که خود می بیند توجه دارد و در حق این کاملان تهمت روا می دارد. وقتی یک ظاهری بیگانه به یکی از مریدان صادق شیخ گفت : «شیخ شرابخوار و فریبکار است.»

 

مرید پاسخ داد : «بر مرد خدا تهمت روا مدار.»

آن مرد که از درون پلیدی خود به بیرون می نگریست، گفت : «خودم او را در مجلس لهو و شراب خواری دیدم. اگر باور نداری برخیز و با من بیا تا امشب نشانت دهم.»

مرید گفت : «باشد، بیا برویم.»

آن مرد پلید آن شب مرید را به خانه ای برد و به او گفت : «از روزن نگاه کن.» مرید دید که بر دست شیخ جام مَی است، مرید به شیخ گفت :

تو نمی گفتی که در جام شراب                   دیو می میزد شتابان ناشتاب ؟

شیخ گفت این خود نه جام است و نه می       هین به زیرا منکرا، بنگر به وی

آمد و دید انگبین خاص بود                      کور شد آن دشمن کور و کبود

 

سپس به مرید گفت : «برو برای من شراب بیاور که من مریض هستم و به ناچار باید شراب بخورم.»

مرید هم به می خانه ها رفت ولی هرچه جستجو کرد شراب نبود بلکه عسل بود، چون وجود شیخ شراب ها را عسل کرده بود. مستان گفتند :

کرده ای مبدل تو می را از حدَث       جان ما را هم بدل کن از خبث

گر شود عالم پر از خون مال مال       کی خورد بنده ی خدا الا حلال

 

بدین ترتیب جان ظلمانی به نورانی مبدل می شود ولی باید آگاه بود که موش مهار شتر را نکشد.

درباره زبان مادي



قدیم ترین یادگاری که از زندگی نیاکان باستانی ما باقی است «نُسک های اَوسْتا» است که شامل سروده های دینی، احکام مذهبی و محتوی تواریخی است که شاهنامه ی فردوسی نمودار آن است و مطالب تاریخی آن کتاب از «کیومرث» تا زمان «گشتاسب شاه» می پیوندد، و پادشاهی اَپَرداتَه (پیشدادیان)،کَویان (کیان) و زمانه ی هفت خدایی را با هجوم بیگانگان، مانند: اژیدهاک (ضحاک) و فراسیاک تور (افراسیاب) ترک تا پیدا آمدن زردتشت سپیتمان شرح می دهد.

در این روایات همه جا می رساند که رشته ی ارتباط سیاسی، اجتماعی و ادبی ایران هیچ وقت نگسسته و زبان این کشور نیز به قدیم ترین زبان های تاریخی یا قبل از تاریخ می پیوندد و «گاثه ی زردشت» نمونه ی کهن ترین آن زبان هاست.

اما آنچه از تواریخ ایران، روم، نوشته های سمگ و تواریخ دیگر مردم همسایه بر می آید، دوران تاریخی ایران از مردم «ماد» که یونانیان آن را مدی و به زبان دری «مای» و «ماه» گویند برنمی‌گذرد، و پیداست که زبان مردم ماد یا ماه زبانی بوده است که با زبان دوره ی  بعد از خود که زبان پادشاهان هخامنشی باشد تفاوتی نداشته، زیرا هرگاه زبان مردم ماد که بخش بزرگ ایرانیان و مهم ترین شهرنشینان آریایی آن زمان بوده اند با زبان فارسی هخامنشی تفاوتی می‌داشت. هر آینه «کورش»، «داریوش» و غیره در کتیبه های خود که به سه زبان فارسی، آشوری و عیلامی است، زبان مادی را هم می افزودند تا بخشی بزرگ از مردم کشور خود را از فهم آن نبشته ها ناکام نگذارند، از این رو مسلم است که زبان مادی خود، زبان فارسی باستانی یا نزدیک بدان و لهجه ای از آن زبان بوده است و از نام پادشاهان ماد مانند «فراَ اوَرْت»،  «خشِثَرْیت»، «فْروَرَتْیش»، «هُووَخشَثْرَهْ»، «آستیاک – اژی دهاک»، «اَرتی سس- اَرته یس- اَرته کاس آ» به لفظ «اَرْتَ» آغاز می شود و «اِسْپادا» که سپاد و سپاه باشد نیز یکی این دو زبان معلوم می شود.

«هرودوت» در جایی که از دایه ی کورش اول یاد می کند می گوید، نام وی «سْپاکُو» بوده، سپس آورده است که «سپاکو» به زبان مادی، سگ ماده را گویند و معلوم است که نام سگ «سپاک» بوده است و (واو) آخر این کلمه حرف تأنیث است که هنوز هم این حرف در واژه ی  بانو و در پسرو، دادو، دخترو و کاکو به عنوان تصغیر یا از روی عطوفت و رأفت باقی است، یکی از رجال آن زمان نیز (سپاکا) نام داشته است که واژه ی نرینه ی سپاکو باشد.

بعضی از دانشمندان را عقیده چنان است که گاثه ی زردشت به زبان مادی است و نیز برخی برآنند که زبان کردی که یکی از شاخه های زبان ایرانی است از باقیمانده های زبان ماد است بالجمله چون تا امروز هنوز کتیبه ی سنگی یا سفالی از مردم ماد به دست نیامده است نمی توان زیاده بر این درباره ی آن زبان چیزی گفت مگر از این پس چیزی کشف گردد و آگاهی بیشتری از این زبان بر معلومات بشر چهره گشاید.

درباره تخلص سعدي

نوشته دكتر زرينكوب:

بگذار هیچ کس نداند نام و لقب سعدی به طور دقیق چیست و نسبت سعدی که به صورت تخلص در جای جای آثارش هست به طور یقین به که برمی گردد. آن چه در روایات راجع به نام و لقب او هست، حتی یک قرن بعد از او، حقیقتش در ابهام است. در باب منشأ نسبت او هم با آن که خود او از انتساب به سعد بن ابوبکر به نحو تعارف آمیزی یاد می کند جای بحث است.

اگر انتسابش به اتابک سعد زنگی باشد، نشان می دهد که خانواده ی او - و شاید پدرش - به نحوی از نزدیکان سعد بوده است. اما انتسابش به سعد بن ابوبکر این اشکال را به وجود می آورد که او قبل از بازگشت به شیراز و ارتباط با این اتابک زاده  جوان چگونه به نام سعدی خوانده شده است. این که از خانواده  او کسانی به عنوان سعدی شیرازی در آن ایام در شام می زیسته اند جالب خیال می نماید، اما آیا کسانی از این خانواده که می بایست در شیراز بوده باشند چرا نام هیچ یک از آن ها در مزارات شیراز نیست ؟

انتساب به سعد بن عباده  خزرجی  نيز چیزی بر قدر او نمی افزاید.

به هر حال او در تمام مدت حیات شاعری، جز با عنوان سعدی شناخته نیست. در آن ایام حتی سعدی می توانسته است نام شخصی بوده باشد و نظایر آن در نام دیگر کسان هم هست.

انتساب به سعد بن عباده که بعضی آن را منشأ تخلص سعدی پنداشته اند هم بي اساس است. در بین مزارات شیراز، هیچ کس که منسوب به سعد بن عباده باشد تا صد سال بعد از شیخ هم وجود نداشت، چون هم قبیله  وی عالمان دین بودند اگر کسی منسوب به سعدبن عباده بود ناچار در بین اهل مزارات جایی به این نسبت اشارت می شد. نام سعد بن عباده هم در نزد اهل فارس، که در تسنن تعصب داشتند، چیزی نبود که کسی خود را به آن منسوب کند، چون سعد بن عباده از بیعت با ابوبکر خودداری کرد و از مدینه خارج شد و گویند به وسیله  ایادی خلیفه کشته شد و به هر حال کردار او در عهد خلافت ابوبکر چنان نبود که انتساب او موجب فخری باشد و به خاطر انتساب به او بتوان کسب اهمیت کرد.(در اعلام شدالازار هیچ جا نام سعد بن عباده نیست و اگر در بین مشاهیر عصر کسی به او منسوب می بود نامش می آمد.)


آشنايي با چند برابر پارسي واژه هاي بيگانه

 

به جاي كتاب بنويسيم نستك / به جاي جنوب بنويسيم نيمروز / به جاي سند بنويسيم دستك / به جاي ايميل بنويسيم رايانامه / به جاي شعر بنويسيم چامه / به جاي حرف بنويسيم وات / به جاي مقدس بنويسيم اشو ، سپند / به جاي ممتاز بنويسيم فرينه