به پيامبري رسيدن زرتشت داستاني دلربا و برانگيزاننده خرد است كه در هات بيست و نهم گاتها بدان پرداخته شده است . در اين هات ، اهورامزدا ، اشو زرتشت را به عنوان خرد هستي و نماد نيك انديشي براي هدايت جهانيان معرفي و در بند هشتم به زادروز اموختار بزرگ اشاره مي كند :
باد بهاري برروزيد / ابر فرو باريد / خورشيد بر زمين خنديد / سبزه بردميد / و گل شكوفيد / و بلبل بر شاخه گل نغمه بركشيد / و زمان كهن كه ابستن بار تازه بود زايشي ديگر را اغازيد / خورداد روز بود به ماه فروردين كه ستاره روشن ( يكي از معاني واژه زرتشت ) پاي به جهان نهاد / گويند هنگام زاده شدن خنده بر لب ها داشت و چون زاده شد جهان خرمي و روشنايي تازه گرفت / با گذشت زمان كودك باليد و ديد و شنيد و انديشيدو پژوهيد تا به ميانه زندگاني رسيد /....در يك روز باز به خورداد روز از ماه فروردين ... ناگهان اوايي از دلش برخاست / اواي سروش / پيام اور وهونه / اين اوا اواي تازه اي بود كه هرگز مانند ان را كسي نشنيده بود ....اينك همانسان كه گل مي شكفد ... انديشه و خرد او نيز شكوفان شده بود / ... ( در ان زمان ) مردمان به ديوها و خدايان پنداري دلبسته بودند / انها ديوها را خدا و فرمانرواي جهان و سرنوشت خود مي دانستند / هم ديوهاي اسماني و هم ديوهاي زميني را/ و براي خرسند كردن و خاموش ساختن خشم انها پيوسته قرباني هاي خونين مي كردند / سرودهاي ترس الود مي خواندند و گردن به بندگي انها مي نهادند/ ....اما زرتشت را درباره هستي و خدا سخن تازه و ديگري بود / و زرتشت به خدايي كه فروغان فروغ و شيد شيدان بود (باور داشت / و زرتشت سخن جاودانه خود را چنين سرائيد :
از اغاز افرينش دو انديشه همزاد پديدار شدند
و اينك
ان دو انديشه هستند كه در انديشه و گفتار و كردار
به چهر نيكي و بدي نمايان مي شوند
و از اين دو
ان كه نيك مي داند راستي را بر مي گزيند
وان كه چنين نيست بدي را
و ان گاه كه ان دو انديشه در اغاز افرينش به هم رسيدند
يكي زندگي را بنياد نهاد
وان ديگري نازندگي را
و هستي را تا پايان چنين روندي خواهد بود
و در روند زندگي بدترين جايگاه از ان پيروان دروغ خواهد بود
و بهترين جايگاه پيروان راستي را