ایرانیان در دستگاه خلافت تازیان

 

 

از زمان هجوم تازیان به ایران این مردمان کهن همواره نقش پررنگ خود را در اداره امور به خوبی بازی کرده اند به گونه ای که تازیانی که از دوش ایرانیان برای سوار شدن بر اسب استفاده می کردند سرانجام بر برتری ایرانیان بر خود انگشت تایید گذاشتند .

جالب است بدانید عبدالملک مروان خلیفه عباسی زمانی که دید ایرانیان خاندان نوبخت  تمام امور اداری و دیوانی را در دست گرفته اند با خشم گفت:

"از این قوم در عجبم ان زمان که پادشاه جهان بودند هیچ نیازی به ما نداشتند و اکنون که ما پادشاه جهانیم یک لحظه از انان بی نیاز نیستیم "(کتاب خاندان نوبختی نوشته استاد اقبال اشتیانی)

درباره "مسجد "

 

در  کیش اسلام مسجد جایگاه ستایش خداوند است ولی این وازه ای تازی نیست . درزبان اوستایی مسجد به شکل " مزگت " به کار می رود . این وازه ترکیبی از " مز " به معنای خداوند و " گت " به معنی خانه و جایگاه است . پس به این ترتیب مسجد نه وازه ای اسلامی که لغتی برگرفته از درون ایین ایرانی است .

ايران در چامه هاي شاعران

 

واژه ايران چه انريه گفته شود و چه انيرين ،ارياورته ، اورته ، اريانه و يا اران يا پرس منسوب به سرزمين پاكي است كه زادگاه مردماني ازاده است.همين سبب شده تا شاعران اين سرزمين واژه زيباي ايران را در سروده هاي خود جاي دهند .

در شاهنامه درباره­ پسر سوم فریدون می‌خوانیم :

مر او را که بُد هوش و فرهنگ و رای / مر او را چه خوانند ؟ ایران خدای

 

ایران هم‌چنین منسوب به‌محل آن، به‌نژاد «ایر» یا جایگاه آریاییان گفته می‌شده و هم‌اکنون نیز به همان نسبت خوانده می‌شود. بخشی از پیام کی‌خسرو به افراسیاب‌ را ببینید :

به ایران زن‌ و مرد لرزان به ‌خاک / خروشان ز تو پیش یزدان پاک

همچنين ابوسعید ابوالخیر در این چهارپاره (رباعی) ایران را به معنی جمع ایر آورده است :

سبزی بهشت و نوبهار از توبرند / آنی که به خلد یادگار از تو برند
در چین وختن، نقش‌ونگار از تو برند / ایران همه فال روزگار از تو برند

ريشه شناسي واژه استاد



واژه استاد در معاني اموزگار ، اموزنده ، ايستادن و ستاندن به كار رفته است . اين واژه در پهلوي ostat و در پازند ostat كه از پيشوند او + ستاد از ريشه sta (= ايستادن ) امده است . فردوسي نيز در اين باره گفته است :
فرستاد و رفتند ز ايوان شاه / گران مايه استاد با نيك خواه

ریشه واژه کراوات

 

در فرهنگ­های انگلیسی و فرانسه می­نویسند که واژه­ «کراوات» از نیمه­ دوم سده هفدهم در زبان فرانسه رواج گرفته است؛ چون سربازان کروآت (اهل کرواسی) که در هنگ پادشاهی کروآت در زمان «لوئی چهاردهم» بودند دستمال گردن می­بستند و این رسم از آن دوره آغاز یافته است.برای همین مردم فرانسه دستمال گردن را از روی نام این سربازان، «کراوات» نام نهادند !
پس واژه­ «کراوات» و رسم بستن آن پیشینه­ی کلاسیک (یونانی و لاتین) ندارد و به همین سبب بوده که اروپاییان «ریشه­ عامیانه» برای آن ساخته و آن را به سربازان کروآت نسبت داده­اند.اما در اوستا وندیدادُ فرگرد ۱۴ ُ بند ۲ دوازده چیز را که مرد جنگی به انها نیازمند است نام برده شده است که یکی از انها " کیرس " است . انگونه که از سنگ نگاره های تخت جمشید بر میاید پاپک پدر اردشیر که رخت مادی بر تن دارد نیز از کیرس استفاده کرده است . این کراوات بیشتر به صورت پهن­تر و پیش سینه­ای دیده می­شود که پادشاهان و بزرگان سپاه می­بستند و در همه­ صورت­های کنده شده روی سنگ و سکه­های باستانی یافت می­شوداین پیش سینه که تا دوره­ صفویه و پس  از آن هم رسم بوده که در صورت­های شاه عباس دیده می­شود؛ همان است که به زبان فرانسه «cuirasse» می­گویند که از «corazza» ایتالیایی گرفته شده است و ریشه­ آن «کئرس» اوستایی است.بنا به گفته اروپاییان «cuirasse» از سده  پانزدهم در اروپا رواج گرفته شده و چون پیشینه­ کلاسیک نداشته برای آن ریشه ا تراشیده­اند و آن را از واژه­حدسی «coracea» که در لاتین نیست گمان کرده­اند و آن راا ز ریشه­ لاتینی «coriaceus» به معنی «چرمی» و از ریشه­ لاتینی «corium» یعنی «چرم» دانسته و ناچار شده­اند بگویند که این قسمت زره را در ابتدا از چرم می­ساخته­اند !!!در مازندران تا چند سال پیش که هنوز لباس­های محلی می­پوشیدند، رسم بود که داماد شب عروسی، دستمال گردن سرخ یا سبز ببندد و این رسم مانند حلقه­ای که به انگشت می­کنند علامت دلبستگی به چیزیست.
به نظر می رسد کراوات هم در ایران باستان مانند «کـُستی» علامت دینی و بستگی به جایی بوده است.
«کستی» رشته­ای بوده که به کمر می­بستند و کراوات رشته­ای بوده که «بر گردنم لفکنده دوست»؛ بی­جهت نبود که وقتی بستن کراوات دوباره در ایران رسم شد آن را «زُنـّار» نام نهادند.

درباره تات و تاتی

 

نوشته دکتر یحیی ذکا:

واژه «تات»، داستان دراز و پیچیده‌ای دارد. دانشمندان و شرق‌شناسان درباره‌ آن سخنان بسیار گفته و نوشته‌اند ولی هنوز هم به درستی دانسته نشده که این واژه از چه زبانی است و ریشه و معنی آن چیست ؟
گروهی از دانشمندان و زبان‌شناسان «تات» را یک واژه‌ ترکی می‌دانند و برآنند که این واژه نامی است که از سوی ترکان به زیر دستانشان داده شده، زیرا «تات» در زبان ترکی معنی : خوار ـ پست ـ بیگانه دارد.روانشاد پروفسور «مارکوارت» آلمانی واژه‌ «تاجیک» را سرشته از دو بهر «تا»(= زیرست) و «چیک»(= ادات تصغیر ترکی) دانسته، آن را «زیردست کوچک» معنی کرده است.و می‌گوید ترکان مردم زیردست خود، به ویژه ایرانیان را با این نام خوانده‌اند و از این­جا است که گروهی از ایران نژادان و پارسی زبانان ورارود (ماورالنهر) که اکنون بیرون از مرزهای سیاسی ایران به سر می‌برند، با همان نام «تاجیک» که از سوی همسایه‌های ترکشان به آن‌ها داده شده است، نامیده می‌شوند.برخی از دانشمندان نیز «تات» را یک واژه‌ ایرانی می‌دانند و می‌گویند «تات»، «تاجیک» و «تازیک»(= عرب) از یک ریشه و هر سه به معنی «بیگانه» و مردم غیر ایرانی (انیران) است. هم‌چنان که یونانیان و رومیان مردم بیگانه را «باربار» و عرب‌ها «عجم» و «اعجمی» می‌نامیدند، ایرانیان نیز بیگانگان را تاچیک و تازیک می‌گفتند و همین نام است که از زمان ساسانیان بر روی عرب‌ها که مردمی غیر ایرانی بودند، نهاده شده و تا امروز که آن‌ها را «تازی» می‌نامیم بازمانده است.درباره‌ این­که چگونه این واژه‌ سپس معنی «ایرانی» و «غیر ترک» به خود گرفته می‌گویند : پس از درآمیختن ترکان آلتایی با فارسی زبانان ورارود، واژه‌ «تاچیک» به همان معنی در زبان ترکی به کار رفت و ترکان، فارسی زبانان را در برابر «ترک»، «تاجیک» نامیدند. و در واقع نامی را که ایرانیان به بیگانگان می‌‌داده‌اند به خودشان باز گردانیدند.
دسته‌ دیگر واژه‌ «تات» و «تاجیک» را با «تازیک» و «تازی» هم ریشه ندانسته می‌گویند : «تازیک» که سپس تازی شده از واژه‌ «طایی» با نشانه­ نسبت «ایک» درست شده، چون ایرانیان قبیله‌ «طی» را ـ که از مردم یمن بودند پیش از دیگر عرب‌ها شناخته،‌ با آنان بیشتر از همه رفت و آمد داشتند ـ «تاژ» و منسوب به آن را «تاژیک» می‌گفتند، سپس آن را تعمیم داده، همه‌عرب‌ها را «تازیک» نامیدند. چنانکه یونانیان و رومیان و عرب‌ها، همه ایرانیان را «پارس» و «فرس» که نام تیره‌ای از ایرانیان بود می‌خواندند.در نوشته‌های پیشینیان همه جا «تات»، «تاچیک»، «تاجیک»، «تاژیک» و «تازیک» به مانک «غیر ترک» و «ایرانی» به کار رفته، چنانکه در دیوان لغات الترک کاشغری  «تات»، «الفارسیه» معنی شده و در کتاب اوغوزی «ده ده قور قود» (تالیف سده هشتم یا نهم) مردم غیر اوغوز به ویژه ایرانی، را تات می‌نامد.در کتاب طبقات ناصری (تالیف 657 ـ 658) واژه‌ «تات» به معنی تازیک و تاچیک یعنی فارسی زبان به کار رفته است.در زبان ارمنی «طاچیک» به معنی «ترک» و «بیگانه و وحشی» و «بارباروس» به کار می‌رود، در ترکی عثمانی «تات» به معنی خوار و پست و بیگانه است. مردم قفقاز، ایرانیان و مردمی را که از این سوی رود ارس بدان‌جا رفته و نشیمن گرفته‌اند «تات» می‌نامند. در زبان کردی «تاچیک» به معنی  خارجی، ‌بیگانه و بیابانی است و نیز «تات» و «تاتک» را درباره‌ عرب‌ها به کار می‌برند و زبان عربی را «تاتی» می‌گویند  ترکمن‌های ورای کاسپین (بالای دریای مازندران) «تات» را درباره‌ تاجیک‌های ایرانی به کار می‌برند‌ به ویژه مردم خیوه را با این نام می‌خوانند.
قشقایی‌ها که به ترکی سخن می‌گویند مردم فارسی زبان را تات می‌نامند. گوران‌های (اهل حق) تبریز و دیگر بخش‌های آذربایگان نیز دیگران را «تات» می‌نامند. در افسانه‌‌ها و مثل‌های مردم تبریز «تات» معنی مرد دانا و باسواد و شهرنشین دارد.

.

واژه ياب

 

 

درباره واژه گجستك :

 

در واژه نامه زبان پارسي و اژه " گجستك " به معناي پليد و ناپاك وكسي كه بر هم زننده دين است اورده شده است . اين واژه به طور معمول به عنوان صفت براي افرادي چون اسكندر و ديگر حكمراناني كه سرزمين مادري ما را به تاراج برده اند كاربرد دارد .

درباره واژه اوستا

 

 به قلم فريدون جنيدي:

امروز زبانی را که دفترهای پیشین ایران بدان نوشته می­شود زبان اوستایی می­خوانیم و این واژه خود در نوشته­های اوستا به چشم نمی­خورد که در نوشته­های پهلوی به گونه­ «اَپَستاک» دیده می­شود.

درباره­ این واژه سخنان فراوانی گفته شد. آن­چه بهتر از همه است اینست که گروهی اوستا را از ریشه­ «وید» گرفته­اند که دانش باشد و گروهی دیگر نیز آن را از «ویستی» که آن نیز دانش و آگاهی است می­دانند.
ولي این دو ریشه یابی دور از خود واژه به نظر مي رسدزیرا که اوستا در گونه­ کهن­تر زبان پهلوی اپستاک بوده و با «و» آغاز نمی­شده است، باز آن­که اگر چنین نیز بیندیشیم این واژه با پیشوند «ا» معنی بی­دانشی، یا نا آگاهی را به خود می­گیردو از سویی چون این واژه در نوشته­های پهلوی آمده، می­باید معنی پهلوی آن­را به دست آورد و ریشه یابی کهن­تر از آن چنان­که با دگرگونی وات سنگین­تر «پ» به وات سبک­تر «و» درست نمی­نماید.
در این بی­گمانیم که اسکندر گجستک چون به دژنپشت ایران رسید، از روی نادانی و کینه وری و رشگ آن گنجینه­ بزرگ جهانی را که بر روی دوازده هزار پوست گاو به دبیره زرین نوشته بودند بسوخت و خاکستر کرد و به دریا ریخت …
ایرانیان چند سده از دفتر و نوشته­ خویش دور بودند، مگر گروهی اندک که آن دفترها را در خانه پنهان و نهفته می­داشتند !
و از آن هنگام تا زمان پادشاهی بلاش اشکانی، چهار سده ایرانیان را دفتر و دیوانی نبود. تا آن­که بلاش فرمود تا دفترهای پراکنده و پنهان را که در دست برخی موبدان و دبیران بازمانده بود گردآورند.
از سرتاسر ایران تنها بیست و یک نَسک پیدا شد و چون آن همه را در یکجا گرد آوردند، دیدند که سه گونه گفتار است. چند دفتر «گاسانیک» یا سروده­هایی چون گاثاها چند دفتر «مانتریک» که نمازها و آفرین­ها و یادهای بایسته در آیین­ها را در بر می­گیرد و چند دفتر «داتیک» که داد و دهش و آفرینش یزدان و نیز داد و قانون­های کشور بزرگ باستانی که باز می­نماید !
چون خواستند که آن نسک­ها را به دبیره­ پهلوی بنویسند برخوردند که واک­های ویژه­ آن زبان نا آشنا را نمی­توان با این دبیره نوشت … آنگاه فرزانگان فراهم نشستند و از روی دبیره­ پهلوی دبیره­ای برساختند که دارای ۴۴ نگاره بود و همه­ آواهای شگفت آن زبان نهفته را بدان توان گفت !

این­جا معنی اوستا یا اَپَستاک روشن می­شود.
چهار سده مردم ایران دفترهای دانایان پیشین را ناپیدا می­دیدند. «پستاک» پهلوی گونه­ای دیگر از «پیتاک» پهلوی است که در فارسی آن­را «پیدا» می­خوانیم و اوستا بر روی هم «اَ» + «پیدا» = «ناپیدا» معنی می­دهد و چون نامی را که چهار سده بر زبان و مردمان ایرانشهر گذشته بود نمی­توانستند دیگر کرد، همان نام بر آن دفترها ماند و با دگرگونی از پهلوی به فارسی به گونه­ی «اوستا» درآمد و بهترین گواه این سخن نیز همان گفتار دینکرت است که به گونه­ نا آشنا و نهفته­ی اوستا نام از آن یاد کرده است !
چون ایرانیان چهار سده از گرامی­ترین یادگارهای نیاکان خویش بدور مانده بودند، همه­ آن نسک­ها را به گونه­ی فرمان دین پذیرا گشتند و سر بر فرمان نیاکان نهادن را با جان و دل خواستند، و چون پیامبر ایرانی زرتشت بود، همه­ آن نوشته­ها را از زرتشت خواندند و اوستا نام نامه­ دینی ایرانیان را به خود ویژه کرد. باز آن­که امروز روشن می­شود که اوستا نامی کهن نیست و نامی است که ایرانیان در زمان گم بوده و ناپیدا بودن آن دفترها برآن نهاده بودند و به جز بخشی از آن که «گاثاها» بوده باشد هیچ نسک دیگرش از زرتشت نيست و به دین زرتشتی پیوند ندارد، مگر آن­که همه­ آن­ها، تراوش اندیشه­ ایرانیان در زمان­های دور و دراز زندگی و فرهنگ ایرانی است. برخی از این کتاب­ها پس از زرتشت نوشته شد و برای آن­که آن را در دید زرتشتیان به راست به شمار آورند، در هر بخش آن پرسش و پاسخی میان زرتشت و اهورامزدا آورده­اند و چون پاسخ از سوی اهورامزدا داده می­شود پس کار کردن بدان، خویش کاری هر زرتشتی ِگرویده  است !
برخی از آن­ها چون «وندیداد» و «یشت­ها» دیدگاه­های کهن ایرانی وپیش از جدایی هندوان از ایران است که پس از زرتشت با شیوه­ تازه (اوستای نو) نوشته شده.
هندیان زبان کهن خویش، «سانسکریت» را «سمزکرته بها» می­نامند که زبان ویراسته شده و زبان به شده و خوب شده معنی می­دهد، و چون دستورآن زبان بر زبان اوستا نیز دستور می­راند، نشان می­دهد که در زمانی دور، هنگامی که هنوز هندوان و ایرانیان در ایرانویج می­زیسته­اند، ایرانیان کهن برای نگارش دفترهای خویش زبانی ویراسته به جز از زبانی که بر زبان مردمان روان است، آراسته بوده­اند و آن همین زبان است که امروز سه گونه گویش آن را در سانسکریت، اوستا و فارسی هخامنشی باز می­یابیم.
پس بهتر آن می­بود که ما نیز این زبان را زبان فرهنگی کهن ایران بنامیم، اما چون از آن زمان که اسکندر گجسته دوازده هزار دفتر دانایان پیشین ایران را سوزانیده است، بیست و دو سده  بیش می­گذرد، و در این بیست و دو سده همواره این نسک­ها با همین نام خوانده شده است، نمی­توان آن را دگرگون کرد … ما نیز می­باید که آن­را اوستا بنامیم، شاید که همین نام، همواره یادآور کار زشت تباهکاران تاریخ باشد !

معنای نابجا در نام های ایرانی

 

برخی نام های ایرانی هستند که به صورت نادرستی معنی می شوند.از نام های مشهور یکی همدان است که بنابه ظاهر آن را «همه دانا» یا «همه دان» معنی می کنند که نشانه از دانایی همه  مردمان است و اگرچه در دانایی مردمان همدان و همه  مردمان ایران سخنی نیست، اما می دانیم که آن نام در آغاز «هگمتانه» بوده است و به مرور روزگار به همدان تبدیل شده است.

دیگر نام تبریز است که ظاهر آن از «تب» + «ریز»(= ریختن) تشکیل شد و افسانه ها ساخته اند که یکی از زنان خلفا تب داشته و تبش در اینجا ریخته است و بدین روی اینجا را تبریز می گویند !
استاد دانشمند یحیی ذکاء در گفتاری دلپسند روشن می دارد که این واژه در اصل «گرمرود» معنی می دهد .از این دو شهر نامبردار که بگذریم، بسیار از این نام ها هست که ظاهر آن معنی را دگرگون می سازد، مثل رقاصان گناباد که معنی رقصندگان و بازیگران را دارد و چه مایه شوخی و داستان که در این باره به وسیله ی همسایگانشان فراهم آمده اما روشن است که این نام «رَغاسان» است و «سان» آن همان پیشوند است و بر روی هم جایگاه فروغ  و روشنائی است، زیرا که «رَغ» در زبان اوستایی بدین معنی است.دیگر دامغان است که به ظاهر جمع مغ را در خود به عنوان پسوند دارد، اما چنین نیست و غان پسوند کن است که همان کان جایگاه باشد.

دیگر، نام ماهان کرمان است و پسوند آن هان است و واژه ی جمع ماه نیست زیرا که یکی ماه بیشتر نداریم.

از این مثال های کوتاه به خوبی می توان پی برد که کرمان نیز چنانکه در کارنامه  اردشیر بابکان آمده است جمع «کرم» نیست و پسوند آن «مان» به معنی جایگاه و میهن و جای ماندن است.

میهن در اوستا «مَئِیثــَنَ»(maēthana) آمده است و به گونه  پسوند در برخی نام شهرها دیده می شود. از آن جمله نام باستانی شهر خمین است که «هومئیثن» به معنی میهن خوب یا میهن نیک و جایگاه نیکو است.

همین واژه به صورت «میتن» در فرمیتن کرمان برجای مانده است و با تبدیل «ث» به «ه» به صورت «مئیهن» و «میهن» درآمده است که بیشتر با «مان» همراه است.

میهن و مان نیز جایی است که پس از کندن و کرتن و کردن و ساختن در آنجا می نشسته اند و می مانده اند و معنی نشستنگاه و اقامتگاه را دارد و همین «مان» بخش دوم واژه  «کرمان» را تشکیل می دهد.

سرگذشت ما ،1400 سال پيش (1)



پيش از اسكندر " بيابان عرب " در زمره سرزمين هايي بود كه جزيي از قلمرو داريوش شاهنشاه ايران بود . از ان پس نيز سران و پيران قوم بر درگاه پادشاه ايران در شمار پرستاران و فرمانبرداران بودند . در دوره اي كه شاپور ذوالاكتاف هنوز از مادر زاده نشده بود برخي از انان به بحرين و كناره هاي درياي فارس به غارت امده بودند . ولي چنان كه در تاريخ اورده اند زماني كه شاپور زاده شد انها را ادب كرد و بر جاي خود نشاند . در درگاه يزدگرد نخست ، بزرگان حيره چون دست نشاندگان و گماشتگان ايران به شمار مي امدند و در روزگار نوشيروان ، تازيان سرزمين هاماوران نيز مانند تازيان حيره خراجگزار و دست نشانده ايران بودند .
باديه هاي ريگزار بي اب" نجد "و "تهامه " را ديگر ان اندازه نبود كه حكومت و سپاه ايران را به خويشتن كشاند زيرا در اين بيابان هاي بي اب هولناك خيال انگيز از كشت و بازار و كالا هيچ نشان نبود و جز مشتي تازي برهنه و گرسنه كه چون غولان و ديوان همه جا بر سر اندكي اب و مشتي سبزه با يكديگر در جنگ و ستيز بودند از ادمي نيز در انجا كس اثر نمي ديد ...و در ان پيرامون تازياني كه سكونت داشتند بارگاه خسروان در مدائن را چون كعبه نياز و قبله مراد مي شمردند . بدين گونه در روزگار كهن ، عرب راشاني و قدري نبود . شهري و تمدني نداشت و محل زندگي او را نيز پيدايش هيچ نظامي را بر نمي تابيد . پس اگر در كناره هاي اين بيابان ، شهري و ابادي بود از بركت تربيت و تمدن روم يا ايران بود ...
با اين همه دولت ساساني با وجود شكوهي كه داشت به سختي روي به پستي و پريشاني مي نهاد . در پايان پادشاهي انوشيروان ، ايران وضعي سخت ناپايدارداشت . سپاه ياغي بود و روحانيت روي در فساد داشت و موبدان در ريا و دروغ و رشوه غرق بودند ... يزدگرد واپسين بازمانده تاجداري بود كه از تخمه ساسانيان مانده بود ولي او نيز كاري از پيش نبرد و گرفتار سرنوشت شوم بدفرجامي شد كه دولت و سرزمين ساسانيان را يكسره از ميان برد . اين ضربتي بود كه عرب بر ايران وارد اورد و مدت دو سده كشوري اباد و اراسته را جولانگاه دردناكترين رويدادها كرد ...(دو قرن سكوت ، دكتر عبدالحسين زرين كوب )ادامه دارد .........

ريشه شناسي واژه عشق



«عشق» می تواند با واژه  اوستايی iš  به معنای «خواستن، ميل داشتن، آرزو کردن، جست و جو کردن» پيوند داشته باشد که دارای جدا شده های زير است :
aēša «آرزو، خواست، جست وجو»؛ išaiti «می خواهد، آرزو می کند»؛ išta «خواسته، محبوب»؛ išti «آرزو، مقصود». همچنين به نظر مي رسد که واژه  عشق از اوستايی iška یا چیزی همانند آن ريشه می گيرد.
واژه  اوستايی iš همريشه است با سنسکريت eş «آرزو کردن، خواستن، جُستن»؛ icchā- «آرزو، خواست، خواهش»؛ icchati «می خواهد، آرزو می کند»؛ işta «خواسته، محبوب»؛ işti «خواست، جست و جو»؛ واژه  زبان پالی icchaka «خواهان، آرزومند». همچنين، به گواهی شادروان فره وشی، اين واژه در فارسی ميانه به ديسه  ( = صورت ِ) išt «خواهش، ميل، ثروت، خواسته، مال» باز مانده است.
واژه های اوستايی و سنسکريت از ريشه  هند و اروپايی نخستين ais- «خواستن، آرزو کردن، جُستن» می آيند که ديسه  اسمی آن aisskā- به معنای «خواست، ميل، جست و جو». بيرون از اوستايی و سنسکريت، چند زبان ديگر شاخه هايی از آن واژه  هند و اروپايی نخستين را حفظ کرده اند : اسلاوی کهن کليسايی išto ، isko ، «جست و جو کردن، خواستن»؛ iska «آرزو»؛ روسی iskat «جست و جو کردن، جستن»؛ لیتوانیایی ieškau «جست و جو کردن»؛ لتونيايی iēskât «جستن شپش»؛ ارمنی aic «بازرسی، آزمون»؛ لاتین aeruscare «خواهش کردن، گدایی کردن»؛ آلمانی بالای کهن eiscon «خواستن، آرزو داشتن»؛ انگليسی کهن ascian «پرسیدن» انگلیسی ask.
اما درباره  ريشه  عشق. لغت نامه نويسان سنتی واژه  عشق را به عَشَق (ašaq) عربی به معنای «چسبيدن»(منتهی الارب) «التصاق به چيزی»(اقرب الموارد) پيوند داده اند. نويسنده  غياث اللغات می کوشد ميان چسبيدن، التصاق و عشق رابطه برقرار کند : «مرضی است از قسم جنون که از ديدن صورت حسن پيدا می شود و گويند که آن ماخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را «لبلاب» گويند چون بر درختی بپيچد آن را خشک کند همين حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند.»

از آنجا که عربی و عبری جزو خانواده  زبان های سامی اند، واژه های اصيل سامی معمولا در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق می يابند و جالب است که «عشق» همتای عبری ندارد. واژه ای که در عبری برای عشق به کار می رود «احو»(ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خويشاوندی دارد. واژه  ديگر عبری برای عشق «خَشَق»(xašaq) است به معنای «خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن؛ لذت»، که در تورات عهد عتيق بارها به کار رفته است .
نکته جالب ديگر اينکه "عشق" در قر آن نيامده است. واژه  به کا ررفته همان مصدر حَبَّ است که ياد شد با جداشده هايش، برای نمونه ديسه  اسمی حُبّ همچنين دانستنی است که در عربی نوين، واژه  عشق کاربرد بسياری ندارد و بيشتر حَبَّ و ديسه های جداشده  آن به کار می روند : حُب، حبيب، حبيبه، محبوب و ديگرها.



عشق در زبان فردوسي

نوشته محمد حيدري ملايري:

فردوسی برای پاسداری و پدافند از زبان فارسی از به کار بردن واژه های عربی کوشمندانه خودداری می کند. با اين حال واژه عشق را به آسانی به کار می برد با اينکه آزادی شاعرانه به او امکان می دهد واژه ديگری را جايگزين عشق کند. می توان پرسيد چرا فردوسی واژه " حُب" را که واژه اصلی و رايج عشق در عربي است و مانند عشق يک هجايی است( و بنابر اين وزن شعر را به هم نمی زند)به کار نمی برد ؟ نویسنده به اين باور می گرايد که خداوندگار شاهنامه با اينکه شناخت امروزين ما را از زبان و ريشه شناسی واژه های هند و اروپايی نداشته به احتمال می دانسته که عشق واژه ای فارسی است.

بخندد بگويد که ای شوخ چشم ز عشق تو گويم نه از درد و خشم

نبايد که بر خيره از عشق زال نهال سر افکنده گردد همال

پديد آيد آنگاه باريک و زرد چو پشت کسی کو غم عشق خورد

دل زال يکباره ديوانه گشت خرد دور شد عشق فرزانه گشت

جالب است بدانيم که فردوسی، خود واژه عشق را چگونه می نوشته است. به احتمال بی «ع»، به ديسه «اِشق» يا حتی «اِشک»! اما پی بردن به اين نکته آسان نمی نمايد، زيرا کهن ترين دست نوشت بازمانده شاهنامه به حدود دو سده پس از فردوسی بر می گردد. دقيق تر گفته باشيم، نسخه ای است که در تاريخ ٣٠ محرم ۶١۴ قمری رونويسی آن به پايان رسيده (برابر با دوشنبه ٢۵ ارديبهشت ۵٩۶ گاهشماری خورشيدی ايرانی و ١۵ ماه مه ١٢١٧ ميلادی)

درباره zamzam



در ادبيات اوستايي zam  به معني سرما است پس زمزم نيز به معني سرد سرد است . البته اين واژه در واژه  زمهرير هم به كار رفته است كه در اوستايي به ان zamvahar گفته مي شود . پس روي هم رفته زمهرير به معني وزش سرماي سخت است . فردوسي هم از اين واژه در چكامه هايش استفاده كرده است چنانكه ميگويد :

تو باشي به بي چارگي دست گير                                           توانا ابر اتش و زمهرير

و نظامي نيز گويد :
چو بر گل شبيخون كند زمهرير                                                 به طفلي شود شاخ گل برگ پير   

ريشه يابي واژگان پارسي



درباره واژه زمان :

اين واژه در معني هنگام ، گاه و دوره به كار مي رود چنانكه فردوسي مي گويد :

بي تو مبادا جهان يك زمان نه اورنگ شاهي و تاج كيان

و نيز گويد :
به گودرز گفت ان زمان پهلوان كز ايدر برو زود روشن روان

و اما مولوي مي گويد :
بود گبري در زمان با يزيد گفت او را يك مسلمان سعيد

و فردوسي گويد :
چو بشنيد رستم گو سرفراز بدانست كامد زمانش فراز


واژه زمان در زبان پهلوي zamanو در اوستايي zarvanگفته مي شود . تازيان نيز از همين واژه استفاده مي كنند كه ان را از ارامي ها گرفته اند . البته خود ارامي ها نيز واژه زمان را از پهلوي و اوستايي گرفته اند .

تاريخچه كتاب و كتابخانه در باستان

از خرابه ­های شهرهای باستانی سومریان چنین برمی ­آید که سومریان در حدود 2700 سال پیش از میلاد کتابخانه ­های شخصی، مذهبی و دولتی بر پا کرده بودند، مشهور است که کتابخانه ­ی « تلو» مجموعه ­ای متجاوز از 30000 لوحه ­ی گلین داشته است، تمدن سومریان از 3500 سال پیش از میلاد پا گرفت و در عهد طلایی «اور» شکوفا شد.
مورخان سومری ثبت تاریخ جاری و بازسازی داستان گذشته ­شان را آغاز کردند. کهن ­ترین نظام نگارش شناخته شده «خط میخی» است و اعتبار سومری ­ها به سبب ايجاد این خط و خدمت بزرگ آن­ها به بشریت است.
برای نوشتن از قلم فلزی و تیزی (به شکل میخ) استفاده می ­کردند و بر موادی چون گل نرم، عاج یا چوب می ­نوشتند. برای این منظور کاتبانی تربیت شده وجود داشتند و پس از نوشتن گل نرم را می ­پختند تا سخت شود قطعات گل پخته به صورت لوحه، نخستین کتاب ­هایی است که تا کنون کشف کرده ­اند. چون لوحه ­هایی ابزار ثبت اطلاعات تجاری، آثار مذهبی شامل دعاها، مناسک، علایم جادویی، افسانه ­های مقدس و حکایات و روایات قومی و ملی بودند.
می ­بینیم که برای این لوحه ادبیات، اندیشه ­های اجتماعی، سیاسی و فلسفی خود را حفظ کرده ­اند و در میان مواد حفاری شده از خرابه ­های شهرهای باستانی سومری لوحه ­هایی وجود دارد که قطعات ادبی هزاران سال کهن ­تر از ایلیاد در آن­ها نقش بسته است.
سومریان کهن ­ترین ادبیات شناخته شده انسان را تدوین کردند از تمامی متونی که بر گل یا مواد مناسب نگاشته است و تاکنون به دست آمده در می ­یابیم که 95 درسد این متون به امر بازرگانی، اداری و حقوقی ارتباط دارند.
فرهنگ سومری برای مدتی بیش از 1500 سال یعنی از نیمه ­ی هزاره ­ی چهارم تا آغاز هزاره ­ی دوم پیش از میلاد بر سرزمین «رافدین» سیطره داشت. در ازای این تاریخ، نویسندگان سومری توانستند شمار بسیاری از متون را در موضوعات مختلف و در نسخه ­های متعدد به نگارش درآورند. برخی از افسانه ­های رایج مانند داستان «دلاور ناکام گیلگمشن» درنسخه هاي فراوان و روایت ­های گوناگون به جا مانده است..
سومریان این گل نوشته ­ها را در معابد یا کاخ ­های سلطنتی یا مدارس حفظ می ­کردند در حقیقت سومریان نخستین کسانی بودند که این دستاوردها را به این هدف روشن یعنی حفظ آن برای نسل ­های آینده ثبت کردند. به عبارت دیگر سومریا ن کسانی بودند که به کتاب نقشی اختصاص دادند که تا به امروز با آن در ارتباط است. بدین معنا که دستاوردهای فرهنگی و فناوری انسان را پاس دارد و پاسخگوی اهداف قانونی و آموزشی و دیگر نیازهای روزانه او باشد.
پس از سومریان به تمدن بابلیان می ­رسیم. بابلیان نوشتن خط میخی و همه ­ی دانش ­های ریاضی و ستاره شناسی و غیره را از سومریان آموختند. کتابخانه ­هایی در معابد و قصرها وجود داشتند و یکی از مهم­ترین و بهترین نمونه ­های آن­ها کتابخانه ­ی «بورسیپا» بود که یکی از شاخص ­ترین کتابخانه ­های عصر باستان بود. از مهم­ترین آثار باقیمانده از تمدن بابلیان می ­توان «قانون حمورابی» را نام برد.

جست و جويي كوتاه در چگونگی نفوذ فرهنگ و زبان عربی در ایران


پس از حمله مغولان به ایران و به ویژه پس از فروپاشي  خلافت عباسی نوعی از سردی در روابط ایران با مراكز نشر اسلام در آن دوره پدید آمد.
این سردی در دوران پس از ایلخانان ودر دوران چیرگی تیموریان و تركمانان به بیشترین اندازه خود رسید .
ولي در دوران حكومت صفویان ورق برگشت زیرا یك نابغه كم سن و سال به نام شاه اسمعیل با ادعای مأموریت از سوی امام زمان و همچنین ادعای یافتن كمر و شمشیر و تاج و فرمان خروج از سوی امام زمان ، سركشي خود را بر پادشاهان آن دوران كه سنی مذهب بودند به صورت قیامی مذهبی و مأموریتی دینی ارائه كرد و مدعی شد كه هر كاری كه انجام می دهد به حكم و اراده امام زمان است .
این موضوع ( آمیزش دین و سیاست ) برای آن بود كه سلطنت خود را به صورت یك ماموریت مقدس دینی و الهی در بیاورد.
این موضوع كم كم چنان جدی شد كه به پادشاهي رسيدن پادشاهان صفوی از جانب امامان ،صورت یك حقیقت اعتقادی گرفت ، به ویژه كه دانشمندان مذهبی آن زمان هم به خاطر به دست اوردن موقعیت و ... درباره تایید سلطنت شاه اسمعیل و ديگر شاهان صفوی شروع به جعل احادیث و روایات اسلامی كردند .
این باور  تا پایان سلطنت صفویان  با قوت تمام رایج و محور اصلی فعالیتهای سیاسی و اجتماعی و دینی و فكری و عامل اصلی نفوذ فرهنگ و زبان تازی در ایران بود .
در دوران صفوی بنا به اين دلایل و برخی دلایل دیگر موقعیت مناسبی برای توان یابی دوباره و ریشه ای فرهنگ تازی و نفوذ مجددش از راه آموزش و پرورش در اندیشه و زبان طبقه باسواد ایران فراهم آمد .
در زمان حكومت شاه اسمعیل و با اعلام رسمیت مذهب شیعه دوازده امامی ، این مذهب برای بسیاری از ایرانیان مذهبی تازهو نو بود ولی به طور كلی در ایران عالم مذهبی و دینی در این زمینه كمیاب بود .
همچنین پس از آزادی مذهب شیعه در دوران حكمفرمایی ایلخانان ، بیشتر دانشمندان شیعه همانند علامه حلی و پسرش فخرالمحققین حلی  و محقق حلی و ابن طاووس حلی و ابن فهد حلی و ابن میثم بحرانی و شهید اول شمس الدین عاملی و بسیاری دیگر از سرزمینهای عربی به ويژه جبل عامل و بحرین و حساء وچند شهر دیگر از عراق برخاستند و اين نواحی  به مراكز اصلی پژوهش در دانشهای مذهبی شیعه تبدیل شدند .
بنا به اين دلایل شاهان صفوی برای گسترش مذهب تشیع به منظور پیشبرد اهداف خود شروع به دعوت عالمان شیعی مذهب از نواحی ياد شده كردند وپس از آن بدنبال بهره مندی از مزایای مادی و ... عالمان پیاپی با خاندان خود به ایران روی آوردند و بیشتر در شهرهای بزرگ سكنی گزیدند .
بدين ترتيب تمام آنچه كه این طبقه نوشته و گفته اند و نزدیك به تمام آنچه كه فرزندان و نوادگان و شاگردان ایرانی یا ایرانی شده آنان نگارده اند به زبان تازی است  و واضح است كه اموزش هاي همگی شان نیز به این زبان بود وهمه این موارد بر روی هم باعث نشر دوباره  زبان و فرهنگ عربی در ایران شد .

چگونگي به پيامبري رسيدن زرتشت



به پيامبري رسيدن زرتشت داستاني دلربا و برانگيزاننده خرد است كه در هات بيست و نهم گاتها بدان پرداخته شده است . در اين هات ، اهورامزدا ، اشو زرتشت را به عنوان خرد هستي و نماد نيك انديشي براي هدايت جهانيان معرفي و در بند هشتم به زادروز اموختار بزرگ اشاره مي كند :

باد بهاري برروزيد / ابر فرو باريد / خورشيد بر زمين خنديد / سبزه بردميد / و گل شكوفيد / و بلبل بر شاخه گل نغمه بركشيد / و زمان كهن كه ابستن بار تازه بود زايشي ديگر را اغازيد / خورداد روز بود به ماه فروردين كه ستاره روشن ( يكي از معاني واژه زرتشت ) پاي به جهان نهاد / گويند هنگام زاده شدن خنده بر لب ها داشت و چون زاده شد جهان خرمي و روشنايي تازه گرفت / با گذشت زمان كودك باليد و ديد و شنيد و انديشيدو پژوهيد تا به ميانه زندگاني رسيد /....در يك روز باز به خورداد روز از ماه فروردين ... ناگهان اوايي از دلش برخاست / اواي سروش / پيام اور وهونه / اين اوا اواي تازه اي بود كه هرگز مانند ان را كسي نشنيده بود ....اينك همانسان كه گل مي شكفد ... انديشه و خرد او نيز شكوفان شده بود / ... ( در ان زمان ) مردمان به ديوها و خدايان پنداري دلبسته بودند / انها ديوها را خدا و فرمانرواي جهان و سرنوشت خود مي دانستند / هم ديوهاي اسماني و هم ديوهاي زميني را/ و براي خرسند كردن و خاموش ساختن خشم انها پيوسته قرباني هاي خونين مي كردند / سرودهاي ترس الود مي خواندند و گردن به بندگي انها مي نهادند/ ....اما زرتشت را درباره هستي و خدا سخن تازه و ديگري بود / و زرتشت به خدايي كه فروغان فروغ و شيد شيدان بود (باور داشت / و زرتشت سخن جاودانه خود را چنين سرائيد :
از اغاز افرينش دو انديشه همزاد پديدار شدند
و اينك
ان دو انديشه هستند كه در انديشه و گفتار و كردار
به چهر نيكي و بدي نمايان مي شوند
و از اين دو
ان كه نيك مي داند راستي را بر مي گزيند
وان كه چنين نيست بدي را
و ان گاه كه ان دو انديشه در اغاز افرينش به هم رسيدند
يكي زندگي را بنياد نهاد
وان ديگري نازندگي را
و هستي را تا پايان چنين روندي خواهد بود
و در روند زندگي بدترين جايگاه از ان پيروان دروغ خواهد بود
و بهترين جايگاه پيروان راستي را

كهن ترين سروده هاي زبان فارسي

كهن ترین نمونه «شعر» در ایران، «گاثا» یعنی سرودهای منظومی است که در آن ها زرتشت، پیامبر ایرانی، مناجات ها و درودهای خود را در پیشگاه «اهورا - مزدا» یگانه و بزرگ ترین خدایان و خالق زمین و آسمان عرضه داشته است.
این سرودها به قطعه های سه لختی (سه شعری، یا به اصطلاح امروز سه مصراعی) تقسیم شده است، و هر لخت یا شعر، از 16 هجا تشکیل شده، و در هجای نهم توقف و پس از هجای چهارم سکوت دارد. و برخي دارای قطعه های چهار لختی است که یازده سیلاب دارد و سکوت،پس از سیلاب چهارمی است.
به همینترتيب برخي چهارده هجایی و برخي  دوازده هجایی و برخی از اشعار بلند، نوزده هجایی است.

 در گاثه، قصیده یا غزل طولانی به شيوه  اشعار عروضی دیده نمی شود، بلکه نوعی از ترکیب بندهای بدون بند است، و از 19 و11 سیلاب زیادتر و کمتر ندارد

زبان گاثا، زبانی است بسیاركهن وبه تازگي باورهاي مردم به این نکته نزدیک می شود که زبان گاثه، زبان مردم قدیم ایران است که در بلخ و بلاد شرقی ایران سکونت داشته اند، و درباره ی خود زردشت هم تردید است که آیا از مردم سیستان یا بلخ باشد یا آذربایجان.
از این رو تعجب نیست که زبان اوستا با زبان سنسکریت و ویدا کتاب مذهبی و ادبی برهمنان، این قدر به هم نزدیک است.
در عصر ساسانیان هم، شعر در ایران به شيوه گاثه زردشت رایج بوده است.اشعاری که متعلق به کتب مانی است و از اوراق تورفان به دست می آید که به زبان پهلوی مشرقی گفته شده است، مثل اشعارگات هاست، یعنی در میان آن ها قطعات 12 هجایی است که در هجای پنجم سکوت دارد و هر یک دارای شش یا پنج لخت است، و مانند اشعار گاثه بدون قافیه است.

زيان هاي واژگان بيگانه





دكتر مير جلال الدين كزازي استاد بنام رشته زبان و ادبيات فارسي انقدر زيبا از زبان مادري مان جانبداري مي كند كه اناني نيز كه پرداختن به سره نويسي را پان فارسيسم مي دانند استدلال هاي او را باور خواهند كرد .او در نوشتاري با نام زيان هاي واژگان بيگانه اعلام كرده است كه زبان پارسي به خاطر پيشتاز و پيشرفته بودن سنجيده نيست تا واژگان بيگانه را جايگزين گنجينه ارزشمند واژگان خود كند . او مي نويسد :
اگر زبان پارسی که بسیار پیشرفته است، از این زبان ها که در سنجش با آن هنوز کهن مانده اند واژه بستاند، برخود زیان زده است. این واژ ه ها با ساختارها، هنجارها و رفتارهای زبان پارسی سازگار نیستند. از این روی آن ها را گزند می رسانند و بر می آشوبند. بدان می ماند که شما پاره ای از پلاس یا بوریای ستبر درشت را بر پرنیانی نغز و رخشان بپیوندید و بدوزید. پیداست که این دو با یکدیگر سخت ناسازند. نخستین و آشکارترین زیان و گزندی که زبان های بیگانه به زبان پارسی می زنند آن است که بافتار آهنگین و خنیایی و هموار و گوش نواز آوایی را در این زبان از میان می برند. واژ ه های ایرانی هنگامی که از روزگاران باستانی میانه به روزگار نو رسیده اند، واژه های پارسی شده اند (پارسی دری)و از دید ساختار آوایی، سوده و ساده و نرم و هموار گردیده اند. برای نمونه، یک واژه درشتناک گران اوستایی مانند «خـُوَرنـَه» در پارسی شده است : «فر». از دید ساختار آوایی، به فرجام خود رسیده است؛ یعنی واژ ه ای مانند «فر» بیش از این سوده و کوتاه نمی تواند بشود. اما واژه هایی که ما از زبان های دیگر می ستانیم، می توانند واژ ه های درشت و گران و ناهموار باشند که آن ساختار دلاویز آوایی را از میان می برد.
اما خواست سره نویسان بازگشت به زبان زمان روزگار فردوسی نیست؛ اگر نوشته ها و سروده های پارسی گرایانه امروز به زبان فردوسی می ماند، از آن روی نیست که آن نویسنده یا سراینده، آن زبان را به کار می گیرد یا می خواهد به شیوه فردوسی بسراید. از آن جاست که زبان پارسی بدان سان که استاد توس یا سعدی به کار گرفته است، از دیدی دیگر، نزدیک ترین زبان به زبان سرشتین پارسی است. هنگامی که ما می کوشیم به این زبان برسیم، خواه ناخواه، آن چه به دست می آوریم، نزدیک فردوسی خواهد بود.

بی نیازی زبان پارسی از واژه های بیگانه

زبان پارسی زبانی است توانمند و بی نیاز. اگر گاهی به وام واژه ها نیاز دارد، این نیاز در همان مرز و اندازه ای است که هر زبان می تواند داشته باشدو حتی بسیار کمتر از بسیاری از دیگر زبان ها نیازمند وام واژه هاست. این توانمندی در زبان پارسی برمی گردد به سامانه و دستگاه واژه سازی در این زبان که بسیار نیرومند و کارآمد و آفرینش گرانه است و حتی بی کرانه است. ما می توانیم بی شماره در پارسی واژه بسازیم. زبان پارسی مانند بسیاری از زبان های جهان کالبدینه نیست؛ بدین سان که پیمانه ها و ریخت های از پیش نهاده ای برای واژه سازی در این زبان نمی بینیم. زبان پارسی بسیار نرمش پذیر است؛ به موم می ماند، خود را با توان زبانی در به کار برنده خویش دمساز می گرداند. هر چه مایه و توان و دانش شما در زبان پارسی بیشتر باشد، این زبان را آسان تر و مایه ورتر می توانید به کار بگیرید. برای همین است که این زبان در جهان سرود و سخن و شعر شده است. برای آن که سخنور می تواند آن چه را در درون او می گذرد، به یاری این زبان روشن تر و رساتر باز گوید. او زبان پارسی را بیش از هر زبان دیگر می تواند از آن خود کند و می تواند زبانی ویژه و شیوه شناختی در پارسی برای خود بیابد. برای نمونه، یکی از واژه های بسیار آشنا در زبان پارسی، واژه «دست» است. با این واژه می توان ده ها واژه ساخت؛ گذشته از آن واژه ها که دیگران پیش از این، از این واژه ساخته اند. بسنده است که این واژه را با واژه دیگر بپیوندید تا واژه ای نو به دست آید : فرادست، فرودست، زیردست، زبردست، بالادست، پایین دست، دستاویز، دستبند، دستگیره و... حتی می توانیم فرهنگی خرد از واژگانی را که تاکنون با این واژه ساخته شده است فراهم بیاوریم. از این روی، این زبان در سرشت و ساختار، زبانی تُنُک مایه نیست که از برآوردن نیازهای روز ناتوان باشد و بخواهد از وام واژه ها بهره برد. ناتوانی، کمبود و بی توشی از زبان پارسی نیست، از کسانی است که این زبان را به کار می گیرند. از این روی می توان از واژگان بیگانه بپرهیزید؛ برای واژگانی که به هر انگیزه ای در این زبان راه جسته است، برابرهای پارسی بیابیم؛ اندک اندک این واژه ها را هم از زبان برانیم؛ و آن واژگان دیگر را به جای آن ها بنشانیم. ما اگر گاهی اندک نیاز داشتیم که واژه ای را از زبان دیگر بستانیم، برآنم که می توانیم چنین کرد.