داستانهاي كوتاه ايراني (1)
کم کم غروب می شد غروبی که همیشه دوستش داشتم، غروبی که هرگاه از راه می رسید من و دوستانم بر بالای کوه به آن می نگریستیم.
آن
لحظه فراموش نشدنی باز هم در راه بود، سکوت مبهمی کوهستان را پر کرده
بود و همه به آسمان چشم دوخته بودیم که یکباره صدایی خشمگین همه نگاه ها
را ربود و به سوی خود جلب کرد و بعد هجده چرخی را دیدیم که بر پشت آن
سنگ هایی بودند.
نمي دانم چرا در دلم یکباره دلهره ایجاد شد، چند نفر سوی
ما آمدند و چیزی شبیه به باروت در میان ما گذاشتند و بعد از چند ثانیه
صدای انفجار مهیبی سراسر کوهستان را پوشاند و بعد از چند لحظه من از
دوستانم جدا شدم، توسط جرثقیل بر روی هجده چرخ سوارم کردند چند سنگ که
آنجا بودند مرا دلداری دادند و از خودشان گفتند من هم از خودم گفتم و
گاهی هم در بین حرفهایمان اشک از گونه هایمان جاری می شد.
فکر نکنید
چون سنگ هستم مثل اسمم دلی محکم دارم، من برای دوستانم اشک می ریختم وقتی
در کنار آنها بودن را به یاد می آوردم بغضم می گرفت و نمي توانستم دوری
آنها را تحمل کنم. یک بند گريه کردم تا دلم خالی از اندوه شد ساکت ماندم
همگی به سرنوشت خود فکر می کردیم به کجا خواهیم رفت و هیچ کس از آینده
خود با خبر نبود.
در بین راه، باد خاک های اضافی مرا جارو می کرد و مرا قلقلک می داد و من اصلا خوشحال نبودم، یاد دوستانم نمی گذاشت شاد باشم.
بالاخره
بعد از مسافرتی طولانی مرا در کارخانه سنگ بری پیاده کردند، من و
سنگ های دیگر را به درون کارخانه بردند و بعد از چند لحظه خودم را بین
دستگاه های سنگ بری بسیار تیزی دیدم و توسط آن دستگاه ها اره ام کردند و
آنقدر نازک شدم که دیگر طاقت برش خوردن نداشتم قطعه های دیگر مرا هم در
کنار یکدیگر قرار دادند اصلا باورم نمی شد من که قسمتی از سنگ عظیم
کوهستان بودم به این نازکی و ظریفی به سنگ مرمر تبدیل شده بودم، زیاد
ناراحت و زیادم خوشحال نبودم ناراحت چونکه از دوستان عزیزم جدا شده بودم
و خوشحال چون حالا سنگی تمیز بودم. بعد از چند روز مرا به مغازه ای بردند
که آنجا هم پر از سنگ بود و پس از چند ساعت با همه آنها دوست شدم.
هرکس
چیزی مي گفت یکی می گفت نمی خواهم سنگ قبر شوم، یکی می گفت می خواهم برای
خانه ای به کار بروم، یکی می گفت می خواهم برای مبل از من استفاده کنند، و
بعد از چند روز مردی مرا برای ساختمان مدرسه خرید و من حالا در اینجا در
کنار شاگردان در کلاس درس هستم و گاهی بچه های کلاس مرا کثیف می کنند،
آنوقت خیلی دلتنگ می شوم و به یاد دوستانم در کوهستان به گريه می افتم.
بعضی هم با من در دل می کنند و آن موقع خوشحال می شوم و حالا قدر دوستانم
در کوهستان را می دانم.