کم کم غروب می­ شد غروبی که همیشه دوستش داشتم، غروبی که هرگاه از راه می­ رسید من و دوستانم بر بالای کوه به آن می­ نگریستیم.
آن لحظه­ فراموش نشدنی باز هم در راه بود، سکوت مبهمی کوهستان را پر کرده بود و همه به آسمان چشم دوخته بودیم که یکباره صدایی خشمگین همه­ نگاه­ ها را ربود و به سوی خود جلب کرد و بعد هجده چرخی را دیدیم که بر پشت آن سنگ­ هایی بودند.

نمي ­دانم چرا در دلم یکباره دلهره ایجاد شد، چند نفر سوی ما آمدند و چیزی شبیه به باروت در میان ما گذاشتند و بعد از چند ثانیه صدای انفجار مهیبی سراسر کوهستان را پوشاند و بعد از چند لحظه من از دوستانم جدا شدم، توسط جرثقیل بر روی هجده چرخ سوارم کردند چند سنگ که آن­جا بودند مرا دلداری دادند و از خودشان گفتند من هم از خودم گفتم و گاهی هم در بین حرف­هایمان اشک از گونه­ هایمان جاری می­ شد.
فکر نکنید چون سنگ هستم مثل اسمم دلی محکم دارم، من برای دوستانم اشک می­ ریختم وقتی در کنار آن­ها بودن را به یاد می­ آوردم بغضم می­ گرفت و نمي توانستم دوری آن­ها را تحمل کنم. یک بند گريه  کردم تا دلم خالی از اندوه شد ساکت ماندم همگی به سرنوشت خود فکر می­ کردیم به کجا خواهیم رفت و هیچ کس از آینده­ خود با خبر نبود.
در بین راه، باد خاک­ های اضافی مرا جارو می­ کرد و مرا قلقلک می­ داد و من اصلا خوشحال نبودم، یاد دوستانم نمی­ گذاشت شاد باشم.
بالاخره بعد از مسافرتی طولانی مرا در کارخانه­ سنگ بری پیاده کردند، من و سنگ­ های دیگر را به درون کارخانه بردند و بعد از چند لحظه خودم را بین دستگاه های سنگ بری بسیار تیزی دیدم و توسط آن دستگاه­ ها اره ام کردند و آنقدر نازک شدم که دیگر طاقت برش خوردن نداشتم قطعه های دیگر مرا هم در کنار یکدیگر قرار دادند اصلا باورم نمی­ شد من که قسمتی از سنگ عظیم کوهستان بودم به این نازکی و ظریفی به سنگ مرمر تبدیل شده بودم، زیاد ناراحت و زیادم خوشحال نبودم ناراحت چون­که از دوستان عزیزم جدا شده بودم و خوشحال چون حالا سنگی تمیز بودم. بعد از چند روز مرا به مغازه­ ای بردند که آن­جا هم پر از سنگ بود و پس از چند ساعت با همه­ آن­ها دوست شدم.
هرکس چیزی مي گفت  یکی می­ گفت نمی­ خواهم سنگ قبر شوم، یکی می­ گفت می­ خواهم برای خانه­ ای به کار بروم، یکی می­ گفت می­ خواهم برای مبل از من استفاده کنند، و بعد از چند روز مردی مرا برای ساختمان مدرسه خرید و من حالا در این­جا در کنار شاگردان در کلاس درس هستم و گاهی بچه­ های کلاس مرا کثیف می­ کنند، آنوقت خیلی دلتنگ می­ شوم و به یاد دوستانم در کوهستان به گريه  می­ افتم. بعضی هم با من در دل می­ کنند و آن موقع خوشحال می­ شوم و حالا قدر دوستانم در کوهستان را می­ دانم.

فریبا نادری